آرامش دل

رویا بی دندون
نویسنده : دلارام - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ دی ،۱۳٩٠
 

رویای بی دندون می نویسد ....

دیشب بالاخره با یه جراحی کوچیک از شر اون ریشه لعنتی خلاص شدم ... درد دندونم هم خیلی کمه خدا رو شکر تا حالا ...

دیروز ساعت 5 پیش متخصص ریشه نوبت داشتم  ، قرار بود فقط عکس رو ببینه و نوبت جراحی رو واسه وقت دیگه بزاره واسه همین هم عسلک گفت می رسونمت اگه کارت زود تموم شد که هیچ ولی اگه نه من می رم تو هم خودت بیا ... نوبت دندون پزشکی هم که هیچ موقع سر وقتش نمی شه تا 6 معطل شدیم ... اون وقت من داخل مطب پر بودم از استرس یعنی صدای دستگاه ها رو نروم رژه می رفت اشکم درومده بود و یه دندون دردی از استرس گرفتم که تو کل این 26 سال عمر با عزت نچشیده بود طعمش رو  ( تازشم این وسط بازم من و عسلک شیرین کاری کردیم ...) به این نحو که عسلک هر کی می رفت داخل کلی به منشی دکتر غر می زد که نوبت ما پس چی  اون دختره پر رو هم بد صحبت می کرد ، من هم به عسلک گفتم عزیزکم ببین من وقتی درد دارم خیلی عصبی می شم ، یه کاری نکن بگم کاشکی نمیومدی ........... عسلک هم گفت اصلا من می رم .... بعدشم رفت و به محض خروج عسلک از مطب نوبت من شد و با کلی ترس و درد رفتم داخل عکس رو که دید گفت مربوط به تخصص من نمی شه ... و یکیش جراحی دندونه و یکیش ترمیم و پر کردن و دو تاش عصب کشی .... همکارش رو هم معرفی کرد واسه کارام منشی همکارش هم نوبت واسه 20 دی داد ... یعنی من اینقده شاد شدم که امروز نباید  کاری انجام بدم و خدا رو شکر حالا کو تا 20 دی که دندون دردم خوب خوب شد .... زنگیدم به عسلک و گفتم کجایی ولی نگفتم ویزیت شدم گفت داخل ماشین پایین منتظرم ... من هم گفتم لازم نیست نامرد برو نمی خوام با تو بیام ( با لحن لوس و ننر بخونین )کلی هم فحش نثارش کردم و در همون حین فحش دادن رفتم نشستم رو صندلیم ... یعنی عسلک با چشمهای اینقدر شده داشت نیگام می کرد و گمونم تو دلش می گفت ای خداااااااااااا ... این زن چی بود آخه قسمت من شد .

عسلک پرسید دکتر چی گفت من هم گفتم  که ویزیت نشدم ، آخه تو رفتی و من هم ناراحت شدم دیگه حسش نبود بشینم .... اونم گفت لوس نشو بدو برو بالا من هم میام که دیگه اعتراف کردم و قضیه رو گفتم و کلی هم شاد بودم .

ولی اگه فکر کردین این شاد بودن من به دقیقه ای دووم آورد ... نه که نیاورد ... مامانی جونم زنگ زد و گفت مهری خانم منتظره برو پیش یکی دیگه از آشناهاش که کارت رو انجام بده امشب این همه درد نکشی .... من هم هر کاری مبنی بر پیچونده شدن مامان و مهری خانم از دستم بر میومد انجام دادم ولی نشد ... آخرین بهوونم این بود که عباس نباشه من نمی رم .. که مامی سریع با احمد هماهنگ کرد که بره کافی نت ... ما هم رفتیم پیش یه آقای دکتر که کلییییییی بد اخلاق بود ولی کارش خیلی خوب بود ... تازشم به من گفت من بچه 5 ساله هم ندیده بودم این همه لوس بازی در بیاره ... ولی بالاخره کار دندونم انجام شد و با توجه به سفارشات اکید آقای دکتر بد اخلاق که فقط بستنی و شیرو سوپ فرمودند تناول شود ما هم هیچ چیز اضافه غیر از کمی پفک ... اندکی بادام زمینی ... اندکی آجیل مشکل گشا .... خوراک بلغاری با باگت کمی تا قسمتی .... و تخمه آفتابگردون چند عدد .... بستنی زمستونی 2 عدد .... چیپس فلفلی دو برگ .... و ژله به مقدار لازم میل نمودیم و صد البته کمپوت آناناس وآب میوه و شیر و بستنی و سوپ هم که در اختیار ما نبود و دستور دکتر بود باید خورده می شد . ولی اصلا دندونم درد نگرفتت ... یعنی این مامانی و عسلک منتظر بودن که من یه آخ بگم که دلشون خنک شه ها .... از اونجایی که من به خودم رسیده بودم ویتامین به بدن زنده بودم هیچی نشد .

پ .  ن :

فکر کنم رویه جدیدم در خصوص مسایل یعنی اهمیت ندادن و گیر ندادن به اوضاع داره خیلی تاثیرات مثبتی رو روال زندگیم می زاره ... مثلا همین دندون پزشکی ... من از ته دلم دوستداشتم عسلک همرام باشه و اوایل نامزدیمون چند بار جر و بحث و دپرس شدن سر این موضوع داشتیم با هم که عسلک واقعا واسه کارش بود ولی به هر حال نمی تونست بیاد و باید تنها دکتر می رفتم این قضیه اصلا برام تعریف نشده بود ... ولی اینبار اصلا به عباس نگفتم که دوست دارم همرام باشی ... البته یکی از دلایلی که دکتر نمی رفتم این بود که عباس حضور نداشت ولی انگاری خودش فهمید و چند روزی سعی کرد برنامه رو جوری بچینه که حتما باشه و خدا رو شکر دیشب همه چی یهویی جور شد و از اولی که رو یونیت نشستم تا موقعی که ریشه رو خارج کنه دست عسلک تو دستام بود دلیل اصلی که اینبار قش نکردم حضور عزیز دلم بود .... خدا رو شکرت .

تازشم همین مسافرت کیش رو هم اصلا اصلا گیر ندادم و طوری منطقی برخورد کردم که خودم هم تو کف رفتار خانمانه خودم موندم ولی عسلک کم و بیش حرف که می شه دیگه مثل قبل عدم علاقه خودش رو ابراز نمی کنه ... می دونم که همراهم نمی آد و تنها می مونم تو این سفر ولی این اولین باره که قراره مدتی از هم دور باشیم و بهتر از اینه که با زور و خواهش و التماس و گیر دادن من بیاد و نه به خودش خوش بگذره و نه به من  شاید اونطوری بشه که بعد از این سفر خود عسلک هم ایقدر دلتنگ بشه که دیگه دوست نداشته باشه 4-5 روز از هم دور باشیم . با خواهر عسلک وقتی تلفنی حرف زدم گفت بهترین کار رو کردم که اصراری نکردم ... گفتم که دلم داره می ترکه و همش نقش بازی کردنه .... گفته که من مجبورش می کنم بیاد ولی تو هیچی نگو بهش ... خدابا دیشب به من ثابت کردی که یه حرکت کوچیک من رو با این همه جوابای بزرگ پاسخ می دی ... می دونم که این قضیه سفر هم دقیقا اون طوری می شه که خودت صلاح می دونی .

خدایا دوستت دارم .

بازم میام .

 

 


 
 
ادامه مطلب رویا و دوستانش
نویسنده : دلارام - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
رویا و دوستانش
نویسنده : دلارام - ساعت ٢:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ،۱۳٩٠
 

سلام

این دو سه روز گذشته به من خیلی سخت گذشت ... عسلک بازم دلخور بود از من و واسه اذیت کردنم از هیچ کاری دریغ نمی کرد . البته این معنیش این نیست که خیلی کارهای بدی انجام میداد ولی معنیش این هست که من رو نادیده می گرفت .

نمی دونم که باید چی کار کنم ... هر چی تلاش می کنم برای اینکه فکرم و احساسم با هم یکی بشه موفق نمی شم ... یعنی چند روز خوبم ولی باز دوباره همه چی قاطی پاطی می شه .

من وقتی مثه یه دختر عاقل و با فکر به همه گوشه های زندگیم سرک می کشم حس خوشبختی می آد سراغم .. این که هیچ چیزی کم ندارم ، شوهری دارم که نمونه یه مرد واقعی هستش .. همه سعی و تلاش و وقت و پول و انرژیش واسه من و خونواده کوچیکمونه ... مهربون و فداکاره .... اهل رفیق بازی و ددر رفتن نیست .... دوستم داره و احترام من رو حفظ می کنه و ...

ولی وای به وقتی که با احساسم به همون زوایا نگاه کنم .... خیلی کمبود حس می کنم ... خیلی مثه عقده ای ها رفتار می کنم و خیلی هم خودم و هم عسلک رو اذیت میکنم ... این که اصلا حس خوبی ندارم و احساس می کنم زندگیم با اون چیزی که می خواستم زمین تا اسمون فرق داره ... همیشه هم گیرم سر مسایل خیلی خیلی ریز هستش که عقلم حتی به خودش اجازه نمی ده که بهش فکر کنه ولی احساسم؟؟؟

من یه دو شخصیتی هستم حساااااااااااااابی

دیشب بعد از دو روز  نادیده گرفته شدن ... با این همه دردی که دارم ... با این همه نیازی که دارم ... بالاخره عباس اعتراف کردکه چی شده .... یعنی من ازش می پرسیدم عباس چی شده ؟؟؟ چرا اینطوری می کنی ؟؟؟ ولی نمی دونستم .

من سال 82 وقتی با عباس آشنا شدم که فقط 18 سالم بود ... هنوز بچه مدرسه ای بودم و پیش دانشگاهی می رفتم ... واقعا بهترین روزای زندگی من اون 2-3 سالی بود تا 21 سالگیم که می دونم هیچ پدر و مادری دوست نداره دخترش این همه از درس دور بشه و این همه وابسته یه پسر ولی من حتی اگه ده بار هم برگردم عقب بازم همون راه رو انتخاب می کنم .

اون موقع کلا به خاطر مدل رفتارم دوست های خیلی زیادی داشتم که با همه مهربون بودم و همه هم طبیعتا با من مهربون ولی خب با هیچکسی هم صمیمی صمیمی نبودم .... اینم یکی از جاهای تاریک شخصیتم هستش که تو یه جمع 20 نفره از اکیپ اون روزامون من با همه دوست بودم ولی با هیچکس نزدیک نزدیک نه .... البته یه دوستی داشتم اون روزا که شکل خلافمون شبیه هم بود و همین باعث نزدیکی بیشترمون شده بود ... شباهت اخلاقیمون هم زیاد بود و هر دومون کنار هم راحت و شاد بودیم .... هنوزم بهترین دوستم مهسا هستش که الان المانه .

ولی اشنایی با عسلک من رو از همه دوستام دور کرد که اینقده طولانی هست که حوصله نوشتن و خوندنش نباشه و فقط موندیم من و مهسا و مهردخت ....البته دوست مشترکمون با مهسا شبنم بود که من از سال اول راهنمایی هم کلاسش بودم تا پیش دانشگاهی و مهسا هم دو سال هم اتاقیش تو خوابگاه دانشگاه .

قضیه مهردخت رو دوستای قدیمی تر می دونن که چه جوری از زندگیم رفت بیرون ....عسلک بین من و مهسا رو هم خیلی سعی کرد به هم بزنه ولی نشد .... یعنی اعتمادی که بین ما بود بین من و مهردخت نبود .

کلا همیشه این طوری هستش که اگه من با هر کسی زیادی صمیمی بشم عسلک یه جوری ناراحتیش رو نشون می ده و من همیشه همه سعیم بر این بود که نزارم که اون ناراحت بشه ....

میدونین همیشه ارزوم بود که عسلک همه زندگیم باشه و من هم همه زندگی اون ..........ولی

ولی این همه نوشتم و به ماجرای دو سه روز اخیر اشاره ای نکردم .... عجب هنرمندم من .

مهسا حدود 1.5 سال پیش رفت المان و اوایل تابستون 90 اومد ایران و سه ماه ایران بود و تو این سه ماه من و مهسا و شبنم کلی خوش می گذروندیم و بهترین حس ها رو تو این سه ماه تجربه کردم همین روزا باعث شد که من و شبنم خیلی بیشتر از قبل به هم نزدیک بشیم و با هم راحت تر و صمیمی تر باشیم .

بین ما من که متاهل هستم و مهسا هم دوست فابریک داره و فقط شبنم یه جورایی تنها بود و مهر ماه بود که با یه پسری آشنا شدیم به نام شاهرخ که بعد از یه سری مسایل با شبنم با هم هستن الان وخیلی به هم وابسته شدن و قضیه اشون هم کاملا جدی و رسمی هستش و فقط به ازدواج فکر می کنن . تا اینجاش همه چی طبیعی بود .. البته تو همون سه ماه خیلی وقت ها عسلک صداش در میومد که همش بیرونی و تو متاهلی و دوستات مجردن و .... ولی همیشه خودش می گفت مهسا که بره همه چی دوباره خوب می شه و به نوعی زیاد گیر نمی داد .

خب تا این جاش همه چی طبیعی هستش ولی شاهرخ ...

شاهرخ پسر خوبی هستش ، تو این دو ساه ماه من  بیشتر از شبنم شناختمش چون پای احساسی در میون نیست و هم اینکه تجربه ام بیشتره ( اهم اهم ) پسر خوبی هستش و با یه سری اخلاقها که من اصلا نمی پسندم ولی علفیه که به دهن بزبزیمون شیرین اومده .

شاهرخ مهربونه .... هم سن و سالیم . هر سه مون متولد 64 هستیم .... شبنم و شاهرخ خیلی دوست دارن وقتی میرن بیرون من هم همراشون باشم که طبیعتا به خاطر مشغله کاریم و شرایط تاهلم و خستگیم و خیلی وقتها حتی خوصله نداشتن این اتفاق نمیفته ولی شاید هر 10 روزی یکبار این نیاز رو تو خودم می بینم که دوست دارم تو اون جمع باشم ... اون جمع هم سن و سال که گاهی خودمون سه تاییم و گاهی شده به 20 نفر برسیم ... همیشه جای خالی عسلک رو تو این جمع ها می بینم ولی می دونم که دوست نداره که بیاد و من هم اون رویای قدیم نیستم که برای حضورش التماسش کنم ... یا زورش کنم که باید باشی... یعنی خیلی بی تفاوت شدم به این قضیه و از طرفی به خاطر عدم حضورش هم گاهی خودم رو ملزم نمی دونم که من هم نباید باشم ....

19 آذر تولد شاهرخ بود که جشن گرفته بود و من نرفتم چون عسلک نبود . 10-12 روزی هم بود که ماشینش رو تحویل گرفته بود و هر روز زنگ می زدن که بیا بریم شیرینیش رو بخوریم که من بازم نمی رفتم .... ولی پریروز وقتی شبنم اس ام اس داد و گفت تو رو خدا......خودم هم خیلی کسل بودم و می دونم رفتن تو اون جمع کلی شادم می کنه ... ما حتی به ترک دیوار هم می خندیم و با عسلک هماهنگ کردم و 1.5 ساعتی رفتیم بیرون وقتی برگشتم همه چی شروع شد ...

و دیشب ....

عسلک اعتراف کرد که چون با شبنم و شاهرخ زیادی صمیمی شدم و باهاشون بیرون می رم دو روز بوده که باهام قهر !!!!!!!!!!! بوده .

و من .....

اون شخصیت احساسیم به شدت بیدار بود ، چون دو روز هیچ غذایی بهش نرسیده بود و به شدت بهونه گیر و جنس بود .

و نتیجه ........

باز هم دعوا ... باز هم سکوت عسلک .... باز هم حرف زدن من .... حرف ... حرف ... حرف .

امروز که دوباره شخصیت عاقلم روشو نشون داده میدونم که به خاطر عباس باید که دیگه با بچه ها بیرون نرم ... باید رابطه ام رو کم کنم ولی دیشب اصلا برام قابل هضم نبود ... همه مکالمات دیشب رو سعی می کنم بنویسم که یادم بمونه رویای احساسی چه قدر بی منطقه و لوس و ننره و خودخواه ...


 
 
بعد از یلدا
نویسنده : دلارام - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ دی ،۱۳٩٠
 

اهم اهم

سلام

صبح شنبه زمستونی همه به خیر

من هر چی می خوام این جا غر نزنم نمی شه که .... باید بیام و بنویسم که این چند وقته از دندون درد هلاکم که یادم بمونه دیگه نزارم به این روز بیفته دندونم بعدش فکر چاره باشم ... از وقتی یادمه بهداشت دندون برام مهم بود شدید و همیشه بدون نظارت مامانم خودم مسواک و نخ دندون و دهانشویه و ...  استفاده می کردم ولی از همه اعضای خونواده بیشتر درد دندون کشیدم ... بسوزه پدر عاشقی ( ربطی نداشت ؟؟؟ )

پس ا پس شب یلدای همه هم مبارک ... به من که خیلی خوش گذشت ... رفتیم خونه مادرجون و کلیییییییییییییییییی خوراکی خوردیم و کلی هم من و عسلک تو جیبامون انبار کردیم و شام خوشمزه زدیم در رگ و شب هم  تا ساعت 2 تو خونه کلی گفتیم و خندیدیم و فیلم دیدیم ... خوش گذشت در کل ... پنجشنبه هم این مدلی رفتیم سر کار ... خوبه که من پنج شنبه ها تا 12 بیشتر نیستم از ساعت 11 هم رسما خواب بود .... تنها نکته بد شب یلدامون این بود که مامانی دیگه سفتو سخت وایستاد و گفت باید بری دکتر ومن کلی دپرس و هاپو و بداخلاق و لوس شدم و افاقه نکرد و مرغ مامانی یه پا داشت .... یعنی از اون لحظه ای که مطلع شدم تو این دل من رخت چرک می شستن خواهر ... وای وای وای وای یه چی می گم یه چی می شنفی .... پنج شنبه هم از صبح به صورت هاپو بیدار شدم و دیدم خیلی فکرم مشغول تصمیم گرفتم برم آرایشگاه ... حالا ببین چه وضعی هستم که فاصله بین خیابون خیام تا دانشگاه رو داخل تاکسی غششششششششششششششش کردم ... بیچاره آقای راننده پیاده شد و برام آب گرفت و یه کم سر حالم آورد .راک

رفتم کافی نت عسلک گفت نمی خواد بری آرایشگاه حالت خوب نیست ولی من این همه خانوم هستم زنگ زدم وقت گرفتم بد قولی نمی کنم که .... رفتم و موهام و کوتاه کردم و ابروهامو هم رنگولیدم و جینگیلاسیون رو شروع کردمEmoticon ....

بعد از نهار دیگه این همه استرس داشتمSmiley بازم کلی موقع ناهار با مامانی بحث کرده بودم که نرم دکتر تا درد دندونم خوب شه بعدش برم ولی قبول نکرده بود من هم تصمیم گرفتم تا ساعت 9 که نوبت داشتم بخوابم یعنی از ساعت 4 تا 9 شب ... خب طبیعتاً تواناییشو نداشتم این همه رو ولی تا 8 خوابیدم تخت ( به به به آدم یادش میفته کیف می کنه )8 هم رفتم حموم و به باقی موارد جینگیلاسیون رسیدگی کردم و منتظر تا عسلک بیاد و بریم دندون پزشکی حالا من و عسلک و مامان با یه ماشین و دایی و زن دایی و دختر دایی هم با یه ماشین بودیم یعنی شما تصور کنید منشی دکتر همونطور مونده بود که بین این همه آدم مریض کیه ....

یه خانم دکتری بود که دندونم رو معاینه کرد و گفت یه دندون باید جراحی بشود و سه عدد دندون دیگر پر بشود که قطعا دو عدد از این سه عدد عصب کشی می خواهد و یک عدد هم با عکس معلوم می شود ... القصه در خصوص دندون پزشکی اینجانب اون شب خوش به حالم شد و کارم انجام نشد و باید قرص بخورم و امروز ساعت 4 نوبت دارم برای عکس گرفتن از فک و دندونام .... ولی اون معاینه کوتاه باعث شد نشستن رو یونیت دندون پزشکی که برام تابو شده بود کمی کمرنگ تر بشه و امروز استرسم کمتر هستش .

بعد از دندون پزشکی هم طی یه سری عملیات ژانگولری من و عسلم تصمیم گرفتیم بریم خونه مامان عسلک و انارهایی که مامانم با کلی زحمت و محبت دون کرده بود رو براشون ببریم ... قبلش هم یه جیگرکی دبش رفتیم و دلی از عذا در آوردیم ...ساعت 11 رسیدیم پیش خواهر عسلک که دیدیم همه خوابن ما هم کیلید خونه مامانی رو گرفتیم و رفتیم اونجا و کلی خوش گذروندیم ... فیلم دیدیم ، گفتیم وخندیدیم و حرفهای جدی زدیم .

صبح هم ساهت 12.5 !!!!!! بیدار شدیم و بعد از کلی جمع و جور کردن خونه رفتیم به مهمون بازی پرداختیم و خونه خواهر و خواهر زاده عسلکم رفتیم ... کلا خوش گذشت ولی من وقتی رفتیم خونه خواهر زاده عسلک و خونشون رو دیدم یه کوچولو حسودیم شد و دلم برای خونه خودمون تنگ شد به جاش وقتی با عسلک حرف (غر) زدم کلی سبک شدم .

بعدشم رفتم خونه و شام خوشمزه پختوندم و واسه ناهار امروز هم مقدمات رو آماده کردم و همین دیگه ...

واقعا که

هیچ حرف مفیدی از تو این پست در نمی آد ...

این بود خاطرات من

دوستون دارم دوست جونیها

بارم می ام .

 


 
 
راضی ام ازت
نویسنده : دلارام - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ آذر ،۱۳٩٠
 

عشقم سلام

خیلی دوست دارم وقتی اینطوری صدات می کنم و اصلا هم بابت نمایش و ادا نیست وقتی می گم عشقم از ته ته ته دلم یاد تو میفتم و اون احساس عمیقی که بهت دارم .

این روزا کم می بینمت و همیشه دلم برات تنگه ، این کم که می گم نسبت به ظرفیت خودمه ها ولی گمونم باعث نزدیکی بیشتر بینمون شده همون کم بودن .

نزدیک 10 روزی هست که دارم سبک زندگیم رو عوض می کنم و خودم حس کردم که بهتر شده همه چی ، دیگه اون رویای کسل و غرغرو نیستم و دیدم نسبت به اطرافم بهتر شده و از طرفی روحیه ام هم بهتر و همه وقتم رو به خواب و بی برنامگی نمی گذرونم ، البته همه اینها به معنی این نیست که الان به همه اون چیزی که می خواستم رسیدم ها ولی الان به این قدم نزدیکم که بتونم خواسته هام رو بشناسم و اصلا بفهمم که چی می خوام بتونم حداقل رو کاغذ بیارم و براش نقشه بکشم و برنامه ریزی کنم . و دقیقا متوجه شدم که این تغییر رفتارم روی تو هم اثر مثبتی گذاشته .

این روزا درگیریهامون هم کمرنگ شده ، نمی دونم تو هم متوجه شدی یا نه ، زندگی آرومی داریم این روزا .

یه روزی همه سعی و تلاشم این بود که به روزایی مثه این روزا نرسیم ، یعنی همه تلاشم رو می کردم که هیجان زندگیمون کم نشه و همیشه پر از شیطونی باشیم ولی الان دقیقا زندگیمون همین حالت شده و اونقدرام که فکر می کردم بد نیست .

v      درسته که دیگه تلفن های طولانی نداریم ، به جاش جر و بحث و بگو مگوی تلفنی هم کمتر داریم ( البته گاهی که اون روم بالا می آد حس می کنم حرفی واسه زدن نداریم ) .

v      درسته که هر شب بیرون نمی ریم ، به جاش ساعت ها تو یه کوچه تو ماشین نشستن و یکی به دو کردن و یا سکوووووووووووت مطلق بودن هم نداریم و همون شب های کمی که می ریم بیرون کلی خوش می گذرونیم .

v      درسته که زیاد به ظاهر هم اهمیت نمی دیم و مثه قدیما قربون صدقه هم نمی ریم ولی به جاش یاد گرفتیم که چه طوری از کنار هم بودن لذت ببریم .

v      درسته که دیگه  موقع آب خوردن هم ازت اجازه نمی گیرم ، به جاش توقع زیادی هم ازت ندارم .

v      درسته که دیگه تو کارات کمکت نمی کنم ، به جاش در ازای اون کمک هم ته دلم نمی گم که تو برام هیچ کاری نمی کنی .

v      درسته که دیگه ازت نمی خوام که همه جا همراهم باشی ، به جاش به این باور رسیدم که داری واسه من و زندگیمون تلاش می کنی که همه وقتت پر شده .

v      درسته که دیگه نمی خوام ازت که با من کتاب و شعر بخونی ، به جاش یاد گرفتم موقع فیلم دیدن هم همونقدر دوست داشته باشم که موقع شعر خوندن .

v      درسته که هنوزم با هم تنها بودن راضیت نمی کنه ، به جاش یاد گرفتی که تو جمع به من توجه کافی رو داشته باشی .

v      درسته که رابطه مون آروم و عاشقونه و همراه عود و شمع نیست ، به جاش بهترین شریک هم هستیم و همه نیازهای هم رو می شناسیم و کلی اشتیاق داریم همیشه هر دومون ، بعد از این همه وقت هنوز هم مثه روز اول برامون لذت داره .

v      درسته که دیگه از قسط ها ، درآمدت و خرجات و مشکلات مالیت ریز به ریز نمی پرسم و در جریان نیستم ، ولی به جاش بهت اطمینان دارم که اگه حتی دیر و زود بشه ولی مرد منی و این یعنی این که جای هیچ فکر و خیالی برای من نمی زاری و این باعث شده کمتر بحث مالی داشته باشیم .

v      درسته که هنوزم حس می کنم خونوادت با تموم کارایی که برات نکردن برات خیلی عزیزن  ، به جاش به این باور رسیدم که من عزیزترینم .

v      درسته که دیگه همه پولم رو برای زندگی نمی زارم به جاش همیشه هم این احساس رو ندارم که دارم بهت لطف می کنم و ازت توقع داشته باشم .

v      درسته که سفرامون رو باهم و اونجوری که دلم می خواد نمی ریم ، به جاش دارم قبول می کنم که تو هم حقی از لذت بردن داری ، من هم می تونم بدون تو لذت ببرم.

v      درسته که دیگه موقعی که می بینم  عنق و بی حوصله هستی سرم گرم اینترنت می شه ، به جاش خلوت مردونه ات رو بهم نمی زنم .

v      درسته که اگه می گی یه چیزی نمی خوای ، نمی خوری ، نمی پوشی که من فکر میکنم به نفعت هستش تو دلم می گم به من چه ، به جاش دیگه گیر هم نمی دم که باید انجام بدی و حس بدی بهت منتقل نمی شه .

v      درسته که تنها دختر تو زندگیت نیستم ، به جاش تنها کسی هستم که این یه ذره وقتت رو بهش اختصاص می دی .

v      درسته که از نظرت خوشگل نیستم ، به جاش از اندامم که این همه ضایع شده هم هنوز تعریف می کنی .

v      درسته که شبها گیر نمی دم که باید بغلم کنی ، به جاش جیکوب رو برام خریدی ، تازه خیلی وقتها هم بدون این که خودم بخوام تو بغلت هستم .

v      درسته که خیلی کم غذا هوس می کنی ، به جاش من هم دیگه اصراری نمی کنم که چی می خوای که برات بپزم .

v      درسته دیگه ماهگرد و سالگرد و هیچ ...گردی رو نداریم ، به جاش کلی غصه خوردن من و عذاب کشیدن تو هم نداریم . ( چرا یادت نبودای من ، مسخره بازی گفتنهای تو )

v      درسته که خونه نداریم و وسایلمون انبار شده خونه مامانی تو ، به جاش خیلی راحت تر داریم زندگی می کنیم و به قولی تقریبا همه چی آرومه .

v      درسته که می دونم هیچ وقت وبم رو نمی خونی و این مطلب رو نمی بینی ، به جاش من هم اصراری بر این ندارم و ناراحت و دلخور نمی شم .

گمونم کلی از این درسته و اما به جاش ها هم هست هنوز و این دقیقا زندگی هست که کلی وقت نمی خواستم بهش برسم و واسه نرسیدن به این وضع خیلی کارا کردم ولی الان حس خیلی بدی ندارم ، با وجودی که بعضی آدما تک تک اون موارد بالا رو انجوری که من می خوام یا اونجوری که عسلک می خواد می خوان  ولی از رو  حکمت خداست یا اصول زندگی یا هر چی ،خیلی کم دیدم که دو تا آدم مثه هم همسر هم باشن ، من همیشه یه زندگی پر از عشق می خواستم ، یه زندگی که با همه زندگی ها فرق کنه ، حالا یه زندگی دارم که روزمرگی مثل همه زندگی ها هست و من هم راضیم ازش ، دارم کنار می آم باهمه چی .

این یعنی اینکه من بزرگ شدم ؟

نه معنیش اینه که هم رو شناختیم و داریم به یه ثباتی می رسیم .

تنها چیزی که تغییر نکرده اون همه احساسی هستش که بهت دارم و هنوزم دلم می خواد همیشه و همه جا وجودت رو حس کنم .

دوستت دارم عشقم .

بازم میام .


 
 
رویای سفید - رویای سیاه
نویسنده : دلارام - ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ،۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
رویا خسته .... رویا نالون ... رویا ...
نویسنده : دلارام - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩٠
 

دوست جونی های گلم

یعنی این که من الان اینجا نشستم و دارم کار می کنم و صبح زود بیدار شدم جزو مواردی هستش که دیروز اصلا نمی تونستم تصور کنم . وااااای دیروز از سر صبح این قده حالم بد بود که .... یعنی صبح رو با حالت تهوع از خواب بیدار شدم و کلی حس بد داشتم و بدنم هم کوفته و دردناک ... تایم آماده شدنم که هر روز یه ربع می کشه دیروز 45 دقیقه زمان برد .

بعدش هم سر کار که بودم هر چی سعی کردم که به کارام برسم نمی شد ... یعنی سست بودم هااااااااااااا اساسی ، فقط 3 ساعت وقتم رو گذاشتم که لینک دونیم رو گودری کنم ولی سر دریافت کد google به مشکل خوردم و طی یک سری عملیات محیرالعقول ( یعنی کلمه رو داشته باش) تموم 93 لینکم رو که داخل فولدر در گوگل ریدر ریخته بودم با دو تا کلیک پاک کردم ...........وااااااااااای از دست تو رویا .

راستی اگه کسی می دونه می شه کمکم کنه و بگه چرا من فولدری که لینک هام توش هست رو نتونستم پابلبک کنم  ؟؟؟ یعنی اصلا آیکنی به نام پابلیک نیافتیدم .

همه کارایی که تو پست قبل نوشته بودم رو انجام دادم ، ولی با سرعت مورچه ای ، اصلا این رخوت و کندی خیلی عجیب شده تو جووووونم ، یعنی من نی نی دارم ؟؟؟ آخه الان 20 روزه که خاله پری نیومده و من 40 تا بی بی چک استفاده کردم که همش منفی بوده . پس تهوع و اینها چیه ؟؟ الان هم این قدر استرس دارم که مامان هر چی می گه بیا بریم دکتر زیر بار نمی رم . خدااااااااااااااا کمک . من نی نی خیلی دوست دارم ولی الان آخه خیلی زوده

پریروز که رفتم خونه دیدم عسلکم خودش دنبال یه سی دی می گشته تو کیف لب تاب به واسطه همون هم کیف رو مرتب کرده ، بعدش من که رسیدم اینقده سر و صدا کردم که بیدار شد و نشست ور دل من و کلی با هم حرف زدیم و بغلم کرد و کلی خوش خوشانم شده بود ، بعدش هم رفتیم اتاق رومینا و منم رو تخت رومینا خوابیدم و عسلک هم بعد از کلی ناز کشیدن و ماساژ دادن رفت سر کار ، ولی چون قول و قرار داشتم زودی از خواب بیدار شدم و واسه شام خوراک لوبیا چیتی بار گذاشتم ... به به به .اینقده خوشمزه بود .

یه کم هم با رومینا شو های جدیدی که عباس دانلود کرده بود و نیگا کردیم و آهنگ ها رو مسخره کردیم و رقصیدیم تا مامانیم اومد . کلی مامانم رو ماساژ دادم تا سرش که درد می کرد بهتر شه . مامانی جونم هم هی هی از من و دستای جادوییم تعریف می کرد و انرژی مثبت می فرستاد ، منم می گفتم همه رو مدیون داماد گلتون هستین مامان جونم .بعدش هم N P S دیدیم و عسلم اومد و شام خوردیم و فیلم hang over 1  رو دوباره دیدیم و کلیییییییییییی دوباره خندیدیم و خوابیدیم.

دیروز صبح هم تا شب من فقط در حال نالش بودم دیگه اتفاق خاصی تا ساعت 4 نیفتاد ، 4 هم رفتم انجمن واسه حساب و کتاب تراز قبل از مجمع با خزانه دارمون حساب ها رو چکیدیم ، ساعت 6 هم شبنم و شاهرخ کچل نمووووووووووووودن از بس گفتن بیا ایل گلی ولی من که حالم خیلی بد بود بعدش هم تولد شاهرخ 19 آذر بود و من کادو نگرفته بودم و موجودی جیبم هم در حد هدیه خریدن نبود رفتم کافی نت و عباس هم از من فقیییر تر بود و گفت امروز ماشین رو بیمه کردم و تو کارتم هم حتی پول نیست ، ( من و عسلک دار و ندارمون به صورت سپرده در بانکها مختلفه برای گرفتن وام و به همین دلیل اگه یه دفعه ای یه خرج بالای 200-300 تومن پیش بیاد هیچی دیگه می شینیم به هم نیگاه می کنیم و به شرایط مسخرمون می خندیم ، حالا هم بیمه ماشین باعث شده که جیب عسلکم خالی شه ، من هم که اصلا محاله حقوقم به 20 ماه برسه بس که ماشالله مدیریت مالیم عاااااااالیه )

هیچی دیگه عسلک گفت باید صبر کنی فردا از حساب صادرات پول بردارم چون کارتش انقضاش تموم شده و نمی شه باهاش کار کرد ، ما هم بی خیال بیرون رفتن شدیم و نشستیم بعد از مدت ها یه دو ساعتی ور دل همسری عزیزمون و کلییییی غر زدیم و آه و ناله و شیون و واویلا در خصوص هر چی که فکرش رو بکنید ، تازشم خدمت به خلق الله رو هم فراموش نکردیم ، مثلا یک خانمی داشت دانلود می کرد و از اونجایی که این روزا سرعت اینترنت قزوین هم بدتر از من یا داره می زایه یا رو به موته خیلی طول کشید و از من پرسید چرا این همه طولانی شد و من هم گفتم سرعت نت کمه ، عسلک با یه نگاه حق به جانب به خانمه گفت حجم فایلتون زیاده ولی من هم که بااااااهوش زودی گفتم نه بابا همش 11 مگ هستش و نگاه چپ چپ عسلک باعث شد به یاد قدیما تو دلم قنج بزنه .

چه  قده من خوب می نویسما ... اصلا دقیق و مرتب .... احسنت احسنت .

بقیه ماجرا هم از این قراره که رفتم خونه رو مبل دراااااااااااز کشیدم تا 10 که عسلک اومد ، بعدش هم رفتم داخل آشپزخونه دراااااااااااااااز کشیدم تا عسلک شام آماده کنه ، بعدش رفتم کنار سفره دراااااااااز کشیدم و 5 تا لقمه غذا خوردم و بعدشم دیگه چون نیرو گرفته بودم 2 تا تیکه ظرف رو با کلی منت و آه و واویلا شستیدم و لک انار هایی که عسلک هنگام دون کردنشون همه جا رو رنگی کرده بود پاک کردم و رفتم داخل رختخواااااااااب دراااااااااااااز کشیدم و فیلم مقصد نهایی 5 رو دیدیم و لذت بریدم و احمد و رومینا هم اومدن و هر کدوم جدااااا کلی حرف زدن  .... همه اینها در حالی اتفاق افتاد که من قصد داشتم ساعت 11 شب بخوابم ولی ساعت 2.5 به احمد و رومینا گفتم اگه نرین تو اتاقاتون صبح که دارم از رختخواب گرم و نرم جدا می شم و شما رو می بینم که لالا کردین فحش خواهر می دم به جفتتون .... بابا من خستم ... برید بکپیییییییییییییییییییییییییییید (واقعا که حرف زدن رو نیگا)

همین دیگه در کمال نا امیدی خوابیدم و منتظر امروز بودم که مثه دیروز حالم خوب نباشه ولی خداااااااا رو شکر بد نیستم و حداقل قدرت تایپ کردن رو هنوز دارم .

دوستتون دارم هوارتا .

بازمیام.

پ ن : الان می رم و دوباره لینک ها رو داخل گوگل ریدر ادد می کنم ، فقط اگه کسی می تونست به من کمک کنه که چرا پابلیک فولدر رو نمی بینم ، کورم آیا  من ؟؟؟


 
 
رویا نوشت
نویسنده : دلارام - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ آذر ،۱۳٩٠
 

یعنی من بعد از بووقی وقت می خوام باز اینجا آپ کنم .... عجب سرخوشم ها .... لابد باز هم می خوام قول و قرار بزارم که دیگه از امروز هر روز آپ می کنم ... ولی خودم که جنس خراب خودم رو می شناسم .... زهی خیال باطل .

بس که تنبلم من .... اه اه اه .

دختر هم این همه تنبل و یه جا بشین و از جا تکون نخور ؟؟؟؟

این روزا می گذره ... من نسبت به رویایی که یه روزایی با شووووووق و ذوق همراه کودک درونش میشد و وب آپ می کرد خیلی فرق کردم .... نه که بزرگ شدم ها ولی شاید بی حوصله شدم . شاید هم اداشو در می آرم .ادای اینکه کودک درون ندارم .

امروز 2 سال و 1 ماه و 1 هفته و 1 روز از ازدواجم می گذره و دارم فکر می کنم یعنی واقعا این همه وقت گذشت ؟؟؟؟ چه قدر زود !!!!!!!!!

من و عباس روزای خیلی سختی رو پشت سر گذاشتیم ، روزای خیلی خیلی بدی که فقط به فکر آزار همدیگه بودیم ولی امروز اوضاع بهتره ، کمتر به هم گیر می دیم . البته یه موضوعی که هست اینه که همیشه من اساس اصلی همه چی هستم ، یعنی اگه من خوب و مهربون و خانم و منطقی باشم همه چیییییییییییییییییییییی عالیه ولی خدا به دادمون برسه اگه به هر دلیلی من خارج بزنم ... اوه اوه اوه ... یعنی از عسلک که نمی شه هییییییییچ انتظاری مبنی بر مدیریت بحرانهای زندگی داشت . یعنی رسمن زندگی به .... می ره .

این روزا سر کارم و دوباره شاغل شدم ... البته یه چند وقتی هست از اسفند 89 تا حالا ... اوضاع کاریم خوبه و راضی هستم ... اوضاع زندگی هم خوبه . واقعا دلم می خواد که بتونم روز به روز بنویسم ... لااقل چیزایی که برام مهمه خوب و بد .. سفرهایی که رفتیم و جنگ و دعواهامون ...خوش ها و عشقولانه هامون .... امیدوارم که بتونم .

این روزام ذهنم درگیر یه مسئله ای هست که داره اذیتم می کنه ... برام دعا .بوس بوس

بازم می آم.


 
 
قصه یه زندگی سگی
نویسنده : دلارام - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٥ تیر ،۱۳٩٠
 

مشاهده یادداشت خصوصی


 
 
تعطیلات مبعث 90....
نویسنده : دلارام - ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ،۱۳٩٠
 

20 ماه از با هم بودنمون گذشته و من حتی یه روزش رو اونطوری که دوست دارم ثبت نکردم . روزای خیلی خیلی خیلی خوبی کنار همسر عزیزم داشتیم و روزای خیلی خیلی خیلی تلخی هم بوده که سعی داریم هر دومون فراموشش کنیم . خدا رو شکر که هر چی می گذره اوضاعمون بهتر از قبل می شه . رابطه مون شده یه نمودار سینوسی هی بالا و پایین داره و الان حسنش اینه که ارتفاع قلعه بالاتر رفته و مسافت قله هم بیشتر شده ... خودش جای کلی امیدواریه...

در حال حاضر اتفاقای مهم زندگیمون تغییر مکان مغازه هستش که صاحب ملک مهربون یهو اجاره رو 2 برابر کرده ، مورد دیگه هم اقدام برای خرید زمین هستش که سپرده شده به عسلک تا اگه خدا بخواد تا 3 سال دیگه که می خوایم نی نی گولو مون رو دنیا بیاریم تو خونه خوشگل خودمون باشیم .

یه قانون نانوشته بین رویا  و عسلک وجود داره (داشت ) تو این 7-8 سال که با هم بودن و این بود که اردیبهشت ماه هر سال حتی اگه شده یه روز با هم سفر می رفتند ولی امسال از بعد از عید هر موقع قراره مسافرت می زاشتند جور در نمی آد این تعطیلات مبعث هم قرار بود برن شمال ولی هم هوا خیلی گرم بود و هم اینکه  خبر دار شدند یه سفر شمال خونوادگی برای 23 تیر ماه تدارک دیده شده این دلیل به اضافه کمبود بنزین و گرونی بنزین و کلا وجود نا وجود بنزین باعث شد که تصمیم بگیرند همین جا که هستند دوتایی خوش بگذرونن ... موندن شهرشون و شب عید رفتن خونه مامانی عسلک و اونجا هم کلی فیلم دو نفره دیدن و رویا ساعت 3 خوابش برد و عسلک هم 6 صبح و از اونجایی که خونه مامان عباس آقای قصه ما 7 صبح بیدار باشه اونا رسما درست و درمون نخوابیدند اون شب ... البته دو تاییشون خیلی پر رو بودند تا ساعت 10.30 تو رختخواب موندن و اصلا محلی به اونهمه سر و صدا که از آشپزخونه میومد نذاشتن . بهدش که بیدار شدند صبحونه خوردند  بهدش عسلک به امر خطیر و دوست داشتنی ماشین شوری رسید .. یهنی من نمودونم این کارواش همش فوقش 10 تومن می گیره ماشین تر و تمیز تحویل می ده ها ولی این حاج آقای قصه ما عاشق ماشین شوری هستش . رویا توپولی هم یه زنبیل دسش گرفت و یه چادر گل من گلی سرش کرد و رفت خرید و کلی وسایل زندگانی که خودش و عسلک بتونن میل کنن خرید آخه مامان و بابای عسلک هیچ چیز خوشمزه ای نمی تونن بخورن واسه همینم تو خونه شون هله هوله خوشمزه یافت می نشود هرگز .

بعدشم رویا خانمی کدبانو شد واسه مادر شوور و پدر شوورش که فقط  باید سوپ و آش بخورن و از بس غذای تکراری خوردن ترجیح می دن اصلا هیچی نخورن یه سوپ خووووووووووووووووووشمزه با یه طعم جدید براشون پزوند که کلی خوششون اومد هر دوشون کلی خوردن و شیکماشون باد کرد ... تازشم رویا جون جونی کدبانو خانومی برای شوشوش هم یه مرغ خوشمزه درست کرد که انگشتاشم خوردش . بعدشم دوباره یه فیلم قشششششششششگ با عسلک نیگا کردن و کلی هله هوله خوردن و بعدشم با مادر شوورون و پدر شوورون بای بای کرده شدند و رفته شدند خونه مادرجون رویا ... چونکه مامان رویا اونجا بود . راستی تو راه هم کلی آ]نگهای به یاد موندنی و قشنگعمیق و زیبا و ... شماعی زاده گوش کرند . رویا هم که قر تو کمرش جمع شده بود وقتی رفت خونه مادرجون شروع کرد به رقصیدن رفت پیش رومینا رقصید رومینا گفت برو بینی بابا حوصله ندارم ... رفت پیش مادرجون رقصید اون هم گفت مریضم ، حالم بده برو کنار تو از من می گیری . رفت پیش مامانش دید اوا روزه بردتش ... رفت پیش خالش دید اونم یه دونه میزنه تو سر خودش یه دونه تو سر کتاب درسیش ... مجبور شد یه تصمیم دیگه بگیره ... یه تصمیم شوووووووم  . بله دیگه وقتی هیچ کی نخواد رویا براش برقصه کی میمونه این وسط ؟؟؟؟ عسلک دیگه .

رویا تصمیم گرفت حالا که خاله پری رخت بربسته و رفته خونشون اونم بره خونشون و کلی جینگیلی مستون کنه و خودش آماده کنه که وقتی عسلک از سر کار اومد واسه اون برقصه ... البته این تصمیم خیلی قشنگ بود ولی در عمل اتفاق نیفتاد چون رویا ساعت 9 از خونه مادرجونش دراومد و ساعت 9.30 هنوز تو خیابون منتظر ماشین بود ... تا اینکه عسلک زنگید و دعواش کرد و گفت یه آژانس بگیر زود بیا مغازه ... رویا هم رفت مغازه و با عسلک رفتن کلی تو حیابون چرخیدن و رفتن خونه وشب شد و خوابیدن و صبح شد و بیدار شدند و نون گرفتن رفتن خونه مامانی رویا جونی صبحونه خوردن بعدشم رویا خواست با عسلک بره مغازه ولی عسلک گیر داد گفت باید مفنعه سر کنی با روسری جینگیلی نمیشه ولی رویا پررو بود قیافشو مظلوم کرد و لبشو آویزون کرد و گردنشو کج کرد و گفت باشه اصلا نمی آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآم  . اصلا خودم می رفم خیابون گردی مغازه تو هم ارزونی خودت ... بعدش کفش پاشته بلند تق تقیاشو پوشید پاشو محکم کوبوند زمین و رفت ولی عسلک اومد دنبالش براش بوق زد رویا هم انوری نیگا کرد ( این ور نه بالام جان اونور ) بله .... نیگا کرد و گفت آقا مزاحم نشو لطفا وگرنه می گم بچه محلامون بریزن سرت و کتکت بزنن ولی عسلک دیگه حوصله لوس بازی نداشت ابرای بالا سر رویا جون رو با یه فوت رد کرد و رفت سوارش کرد و رفتش مغازه اونجا هم کلی با هم راجع به نقل و انتقالات فوتبال صحبتیدن بعدشم وبلاگ خونی کردن در حین وبلاگ خونی به وبلاگ گیلاسی رسیدن و تعریف از فیلم ورود آقایان ممنوع  ییییهو تصمیم گرفتند برن سینما به یاد قدیما ... یعنی باورتون نمیشه رویا و عباس 3 سال بود با هم سینما نرفته بوند بعدشم رفتن اونجا از ساندویچی بغل سینما یه ساندویچ جیییییییییییگر دو نون گرفتند به یاد قدیما با کلی هله هوله و رفتن داخل سالن و یعنی باورتون نمی شه  ازلحظه که هنوز ننشسته بودند رویا شرووووع کرد به خوردن تا بعد از تموم شدن فیلم ... فیلم هم که تموم شد رویا به عسلک گفت بیا بشینیم یه دور دیگه هم ببینیم ولی کو گوش شنوا؟؟؟؟ تازشم رویا به زوج  های جوونی که تو سینما بودند اصلا حسودیش نشد که اون همه جیک حیک می کردن با هم چون عسلک معتقد بود و قویا بر این اعتقاد پافشاری می کرد که اونا زن و شوهر نیستند وگرنه این کارا رو تو خونه شون می کردن و رویا انگشت حیرت بر دهان گزید که آیا عسلک علم غیب آموخته است ؟

بعدشم که دیگه خیلی طولانی شده بسه دیگه آهان یه چیز دیگه بعد از اوووونهمه خوردن رویا که اومد خونه دوباره کدبانو شد و با مامانی جونش یه شوید باقالا و با ماهیچه درست کرد توووووووووووووووپ یعنی خوشمزه ها ... جاتون خالی همتون ... این هم شد حسن ختام دو روز تعطیلی رویا و عسلک که شمال نرفتن و خواستن در شهر خودشون خوش بگذرونن ...

 

 


 
 
← صفحه بعد